کتاب مقدس می خواند
زیر باران
رجاله ای
موهایش پهن بود روی زمین
کنار آواز جغد ها
تن اش فریاد می زد با سکوت
با هزاران تن آرمیده در اندامش
کتاب مقدس می خواند
رجاله
بوی باران رسوب کرده بود در انگشتانش
آرام و آهسته
بلند ترین فصل سال از دور
هی هی هی می کرد
رجاله را هو می کرد
هنوز کتاب مقدس می خواند
رجاله ی پیر
..............................................................................................
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:41  توسط amoordad
|
وقتی پیر میشوی
دهان من به شعاع دماوند باز می شود
تمام جهان را یکجا می بلعد
می ایستد کنار دیوار سیمانی قبرستان انتهای کوچه
تمام طول آفتاب را طی میکنم
از دور اشک هایت را می شمارم
یک
دو
سه
سه سه سه سه
انگار مازندران
سه سه
سه
سکوت تن دیوار را می لرزاند
چشمان پف کرده ی تو پشت دیوار را.
انگار هزار سال است که پیر شده ای
چشمانت
دستانت
پاهایت
حتا قددت
"عری " این روز ها نذر کرده بودم
همان گونه که جهان مرا
نذر کرده بود
نذر کرده بودم تا مازندران شوم
دریا می شوم
مازندران من
زیر اشک چشمانت
کشانده می شوم
کشان کشان
دنبال بند پایت خیس می شوم
سبز گسترده ای
گستره ی اندامت
تنت تنم
میان دو
دو دستت
هوا را بغل می گی رم
گردنم را می فشارم
گردنت را
را
استاده
ترا
قاب
دیوار
دریای من
مازندرانی بی جان.
تهران -۱۳۸۹-هامون
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 18:2  توسط amoordad
|
یک شعر برای خودم
خاب خودش را دید
گیج و مبهوت میان ستارگان
از سقف آسمان که کنده شد
دیگر خاب نبود
پرنده بود .
تهران 1389 هامون
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 12:55  توسط amoordad
تا دلتون میخاد ژست بگیرید رید
سیگار فیلتر قرمز
لم دادن رو صندلی لهستانی کافه نادری
مخ کردن با خوندن شعرهای شاملو و نصرت
اما ...
پس بمانید برای خودتان.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:16  توسط amoordad
برای هم زیستی با مادرم
روسری سر میکنم.
برای هم دردی با زن همسایه گیسمرا...
برای هم خانی با پیرزن کوچه ی مان
شوهر میروم
تمام مردان و پسران تردم کرده اند.
برای تو
برای هم عشقی با تو
عشق دوران کودکی یمان را تنهایی خابیده ام.
برای بلوغ دختران دوست می شوم
حسرت پسران را
آ غوش
تمام جهان مرا کنار میزند.
...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 11:54  توسط amoordad
|
به فریب قد می کشد.
خورشید حلقه دست راستش
می اندازد
و
ماه مشروب اسکاتلندی...
دوره ی
خویش را فراموش می کند
دوره گرد می شود
آخرین رهگذر صدا های ذهن اش.
.
.
.
در قطار دختری که کنارم نشسته
دلم را می برد تا ایستگاه سعدی
خود به
سپهسالار.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 11:30  توسط amoordad
|
توهم همیشه قسمتی از زندگیست
که حیف همیشه در سایه قرار دارد
شاید پشت سرمان
تهران
سال هشتادو؟
قطعه ی...
بهشت زهرا زهرا زهرای من
در را میبندی که تنم سرد است
میایی؟
بیا!
لب های گرمت را گرمت را
گرم است
تابستان امسال...
کوفت بگیرد این گرما را
که از شدت احساس ترا در آغوش گرفتن
تمام بدنم خیس عرق میشود
زیر بغلم انگار دوش بکار گذاشته اند و
پستان های تو انگار
بادکنکی پر از آب ولرم روی شکم ام است
پر از هوا که هی مرا قلقلک میدهد
برای یک سکس کامل شبانه
که قرص ترامادول هم جواب نمی دهد
حتا یک ...تریاک ناب بلوچستان
زاهدان
تمام گمشده ی خویش را
یا سوخته ی خویش را
دوره که میکنم
میرسم به
به...
به...
آه...
جاده ی ایرانشهر -چابهار
شهر جدید دختران شاید حتا فراری
که حیف بکارتشان را در تهران جا گذاشته ام
من
به همراه آخرین ...
دختر امیر زاده ی قوم ابراهیم
معصیت تو جهل ماست
نه دوربین
شاید تو نیستی
نه ...
نه ...
تو نیستی
حالا می خواهد باشد یا نباشد
گوشی را بذار زمین و بیا
بیا سنگ کاغذ قیچی بیاوریم
کی زیر بخوابد
من دوست دارو رو بخابم
زیر من می خابی ؟
بخواب.
من بیرون رو نگاه کنم
آخ!!
مسواک زدی ؟
دستمال کاغذی را میاوری با خودت
ها!
چه زود صبح شد.
... ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 14:49  توسط amoordad
|
...؟
ترسیم میکنم در ذهنم ترا!
میترسم خودکار ...
دستم
شاید تمام تلاشم.
بهتر که پس بمانی
بمانی در ذهنم.
بیرون که بیایی
می...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 14:25  توسط amoordad
|
...
برای دوستم ب.ناظمیان پور
دریا می آید مرا بغل کند
می گویم دست نگه دار
دوست من
هنوز بم است صدای جوانی اش.
هیس !
من جنگل را تمام به تمام
دوره میکنم
میرسم به تو
به دستان تو
و تو
می رسی به خودت.
کاش دریا بودم و جنگل تا تو را دوره می کردم
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 13:43  توسط amoordad
|
۰۰۰
اسهال خونی گرفته
از بس که
واژه های مسموم به خوردش داده اند۰
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 14:9  توسط amoordad
|